محمد خوانسارى

219

فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )

ل لازم 1 - آنچه جدا شدنش از چيز ديگر محال باشد . مانند سياهى كه لازم وجود خارجى زنگى است . و مانند تساوى زوايا با 180 درجه كه لازم وجود خارجى مثلث است . ( - ممتنع الانفكاك ) ( - / مفارق ) . عرض لازم يا لازم وجود خارجى است يا لازم وجود ذهنى ، يا لازم ماهيت . لازم وجود خارجى مانند سياهى براى زنگى ، و تساوى زواياى كثير الاضلاع شش ضلعى با 8 قائمه . چه مثلا 8 قائمه بودن در خارج لازم وجود شش ضلعى است و انفكاك و انفصالش از آن محال است . ولى لازم وجود ذهنى آن نيست و مىتوان تصور شش ضلعى كرد بدون توجه و علم به اينكه زواياى آن با 8 قائمه برابر است . لازم وجود ذهنى مانند كليت يا نوع و جنس كه در ذهن عارض كليات طبيعى مىشود . و اين قبيل لوازم ذهنى را معقولات ثانيه مىنامند . لازم ماهيت يعنى آنچه ملازم و همراه ماهيت باشد خواه به وجود خارجى موجود باشد ، خواه به وجود ذهنى . مانند زوج بودن كه لازم ماهيت عدد شش است ( چه در ذهن و چه در خارج ) و فرد بودن پنج . « عرضى يا لازم بود يا مفارق . و لازم يا لازم ماهيت بود يا لازم وجود . و ماهيت در عقل غير وجود بود در خارج . چه تصور ماهيات با شك در وجود خارجى ممكن بود . و نيز موجودات تواند بود در خارج كه تصور ماهيات آن متعذّر بود . مثال لازم ماهيت زوجيت دو را . و مثال لازم وجود سياهى زنگى را » ( اساس ، ص 23 ) . « و هر